تبليغاتX
delusional -

 

 دانشگهم تموم شد ...آره دانشگه ...

دیگه مجبور نیستم آدمای مزخرفش تحمل کنم الکی به روشون بخندم

در حالیکه تو دلم ازشون متنفرم

دیگه مجبور نیستم روی اون نیمکتای زرد بشینم و منتظر باشم

 یه اتفاق تازه بیفته و هیچ اتفاقی نیفته و ...

دیگه هوای کثافت اونجا تو ریه هام نمی ره

و مجبور نیستم بین آدمای بو گندوش اونقدر بلولم

 تا کلاسم شروع شه و اونوقت انقدر احساس خفگی کنم که بزنم بیرون

 و استاد !! برام غیبت رد کنه !

 و یا اینکه هر کس و ناکس به خودش اجازه بده بیاد جلو

 و زل بزنه تو چشمام و بگه ببخشید خانوم می تونم چند دقیقه وقتتون بگیرم ؟

نه دیگه دقیقه هام فقط واسه خودمه واسه خودم و چند تا آدمی که 

 می شه بهشون گفت آآآآ د م  ...

تازه دارم می فهمم زندگی یعنی چی ؟!

 دارم نفس می کشم ... می رم پیانو ... وای پیانو ... آخرشه

می رم کلاس زبان ... ‌و برگشتن تا خونه قدم می زنم ولیعصرُ و واسه خودم

ذرت می خرم و تا خونه ابی گوش می دم ُ...

هر روز با دختر خاله ها و دختر عمه هام می ریم بیرون ...

 می ریم سینما ...

می خندم از ته ته دل بدون اینکه کسی شادیمُ خراب کنه

هر روز واسه چند دقیقه ام که شده

می رقصم و تازه فهمیدم رقصم افتضاحه و باید یاد بگیرم

که شب عروسیم گند نزنم ... کتاب می خونم بهترین کتابای دنیارُ

و فیلم می بینم بهترین فیلمای دنیارُ ...می رم شنا

 و اونقدر زیر آب می مونم که دختر عمم جیغ می زنه که مریم غرق شده !

 نمی دونه من ۴ ساله غریق نجاتم 

و اون زیر دارم به روزایی فکر می کنم که داشتن تو خشکی غرقم می کردن !

حالادیگه مثه آدم می خورم ... مثه آدم می خوابم ... مثه آدم نفس می کشم و ...

حالا می فهمم زندگی یعنی چی که ...

حالا تو اون گه دونی چه گهی می خوردم و ........... دیگه مهم نیست

دیگه هیچ چیز و هیچکس مهم نیست جز خودم

و اوناییکه منُ به خاطر خودم می خوان همین

خدا رو شکر می کنم که فارغ التحصیل شدم !

چقدر تجربه کسب کردم ...

چقدر بزرگ شدم ...

چقدرکوچیک بود ...

چقدر خوش حالم که تموم شد

نوشته شده توسط مریم در ساعت 18:42 | لینک