چهارشنبه نوزدهم دی 1386
هوای خیمه ها سرده
سرم داره توی گهواره می گرده ...
عمو می خواد بره بیرون
بدون دست برگرده !
بسم یدِ العباس
تو بغض خیس چشماتُ و بی دستی دستاتُ
نشونم دادی و رفتی و من غرق تماشاتُ ...
تماشات می کنم شاید بفهمی درد من آبه
همون دردی که شیش ماهه روی دستای اربابه
گلوم آماده ی تیره بزن دیگه بزن دیره
بزن می گن یه عباسی بدون دست می میره ...
می گن ماهه می گن جونه می گن مشکش پر ا ز خونه
خدا می خواد خدا باشه بدون اون نمی تونه ...
نوشته شده توسط مریم در ساعت 23:40 | لینک