تمام که شدم کلاغ ها خبرت می کنند
بر مزارم سیگارهای نکشیده ات را روشن کن
قهوه های سرد شده ات را بنوش
و اگر خدا هنوز زنده بود!
نمازهای نخوانده ات را هم بخوان
تمام که شدم خواستگاری هایت را شروع کن
از تمام مریم های معصوم شهر
اگر هنوز معصوم مانده بودند!
منهم برای بهانه هایت دعا می کنم
آنروزها که زنده بودم تمام نیمکت های زرد را
در دلم می چیدم
تا رد نشستن هایت را ببوسم
تا در دلم بنشینی ...
تا در دلم بمانی ..
راستی بر مزارم که آمدی
یکی از آن زردها را هم بیاور
معصوم بود ان روزها که نگاهش محراب نمازم بود
و این روزها دیگر نگاهی ندارد
که ارزانی جانماز فیروزه ایم کند!
بی خیال...او هنوز هم تنها نیاز
نازهای کودکانه ی من است..
او هنوز هم خدای بزرگ
بهانه های کوچک من است..
او هنوز هم ...
زیر پایت را نگاه می کنم ...
خالی می شود خیالم از مریمی که
۱۳۶۴ سال است هی دارد کوچک می شود
آب می رود !
آنقدر که سایه اش موریانه ها را می خنداند
موریانه ها را و تو را
که بر سر جنازه ام ایستاده ای
منتظری خدا بیاید دستم را بگیرد
ببرد به بهشت برینش!!!
فاتحه می خوانی برایم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین
.....................
سلام علی حین ولدت و حین موت و حین ابعث حیا
واذکر فی الکتاب مریم ....
کتاب را می بندی
کتاب را می بوسی
مرد می شوی!
آنقدر که موریانه ها را می خندانی
موریانه ها را و من را
که خدا دارد می برد به بهشت برینش ....
کجایی بی معرفت
مشغول آب و جاروی کوچه زندگیت ؟
برای عبور کدام رهگذر ؟
من که دیوانه ترین بودم برایت
اینجا در اطاق تنهای تنهایی هایم نشسته ام
چشم به راه رسیدن صدایی از تو
بی خیال!
مریم کنار کوچه باغ زندگیت تنها رهگذری بود
که غزل های حافظ را دستخوش شیطنت های باد می کرد
بگذار غزل آخر مریم را برای باد دیوانه بخوانم
شاید روزی میهمان بستر سپید خیالت شود
شاید روزی ...
خدا که تحویلم نمی گیرد
خدا اصلا هیچکس را تحویل نمی گیرد
فقط پشتش را کرده به ...
خوب حالا چرا داد می زنی ؟
می خواهی بگویی خدا گُل است ؟
که پشت و رو ندارد ؟
که ارحم الراحمین است ؟
که غیاث المثتغیثین است ؟
که ...
یا نور ....
یا نورالنور ...
یا منور النور ...
یا ...
نور چشمهایم را اذیت می کند
خدا همان پشتش به ما باشد بهتر است !!!
یلدا برای من بی تو ...
فقط یک دقیقه تاریک تر
از شب های همیشه بیدار شهر!
حالا اینهمه انار برای دختری که
حتی نام میوه های ممنوعه را نمی داند!
حالا سبد سبد آجیل و آرزو
برای خانه ای که با بوی تنت بیگانه است!
حالا سوسوی فانوس حافظ
روی ترانه ی طاقچه ی دلم
دارد خاموش می شود ...
یلدا برای من بی تو ...
فقط یک دقیقه سردتر!
فقط یک دقیقه دورتر!
راستی تو بگو
تو آن یک دقیقه را چگونه بدرقه می کنی؟
تو که زمستان را نمی شناختی
تو که چله نشین بوی بهار بودی
تا گهواره ات تنها نماند ...
تو که برایم از پرتغال های سیاه تابستان
خانه ساخته بودی تا سردم نشود
راستش را بگو زمستان خامت نکرده باشد ؟
مراقب حیله ی فصل ها باش
در وفای عشق تو
یک دقیقه بیشتر ...